![]() |
![]() |
|
| نمی دانم چه می خواهم بگویم/زبانم در دهان باز بست است/در تنگ قفس باز است و افسوس |
باور نکن تنهاییت را فصل امتحاناتم با تمام سختی هاش داره تموم می شه. تنها چیری که می مونه یه دوری سه ماه است از عزیزترین دوستات. خدا صبر بده... گفتی که تو را شوم مدار اندیشه دل خوش کن و با صبر گماراندیشه کو صبرو چه دل کانچه دلش می خوانند یک قطره ی خون است و هزار اندیشه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 4:30 توسط پرنیان اسمان |
|
|
ای دیر بدست آمده بس زود برفتی آتش زدی اندرمن وچون دود برفتی چون آرزوی تنگ دلان دیررسیدی چون دوستی سنگ دلان زود برفتی زان پیش که در باغ صال تو دل من از داغ فراق تو بیاسود برفتی نا گشته من از بند تو آزاد بجستی نا کرده مرا وصل تو خشنود برفتی آهنگ به جان من دل سوخته کردی چون در دل من عشق بیافزود برفتی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 4:49 توسط پرنیان اسمان |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:12 توسط پرنیان اسمان |
|
|
هیچ دانی که ز هجران تو حالم چون شد جگرم خون و دلم خون و سرشکم خون شد لب شیرین تو ای می زده فرهادم کرد جانم از هر دو جهان رسته شد و مجنون شد تارو پودم به هوا رفت و توانم بگسست تا به تار سر زلف تو دلم مفتون شد
از فرقت یار ار تو بپرسی چه جواب است؟ دل خون و جگر پاره و این دیده پر آب است ای غایت اندیشه ی مستانه ی عشاق باز آی که خونین دل ما در تب و تاب است
او خفته است و چه داند که در غمش شب هجر چگونه بر من شب زنده دار می گذرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 4:14 توسط پرنیان اسمان |
|
بوی باران، بوی سبزه ، بوی خاک شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک آسمان آبی و ابر سپید، برگ های سبز بید، عطر نرگس ، رقص باد، نغمه ی شوق پرستوهای شاد، خلوت گرم کبوترهای مست... نرم نرمک می رسد اینک بهار، خوش به حال روزگار!خوش به حال چشمه ها و دشت ها، خوش به حال دانه ها و سبزه ها، خوش به حال غنچه های نیمه باز، خوش به خال دختر میخک که مخندد به ناز خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب. ای دل من، گرچه در این روزگار جامه ی رنگین نمی پوشی به کام باده ی رنگین نمی نوشی ز جام نقل و سبزه در میان سفره نیست جامت از آن که می باید تهی است ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم! ای دریغ از من اگر مستم نساز آقتاب! ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار! گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 2:0 توسط پرنیان اسمان |
|
|
تو كیستی، كه من اینگونه بی تو بی تابم؟ تقدیم به تو که هستی به یمن قدوم هستی بخشت روحی دوباره یافت...
![]() ![]() ![]() ![]()
*************************************************** آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست/هرکجا هست خدایا به سلامت دارش
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:30 توسط پرنیان اسمان |
|
لطفا با دقت بخونید...!!! ليلي و مجنون خدا گفت :ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من . ماجرايي كه بايد بسازيش . شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد . آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .
مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد . خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن . شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش . خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن . شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود . خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك . خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست . شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي . ليلي هاي نزديك لحظه اي . خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر . ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود. مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد ليلي گريه کرد ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است . خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟ خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم . ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد . خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي . ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري
ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟ خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛ دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟ ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد . خدا خنديد . خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي گفت : من .
خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم . خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد . ليلي گر مي گرفت .خدا حافظی مي كرد . ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود . ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد . مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد . خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 4:0 توسط پرنیان اسمان |
|
برای اولین بار که این شعر وحشی بافقی و خوندم آنقدر دلم براش سوخت...طفلک خیلی زجر کشیده ، بنده ی خدا معلوم نیست از دست یار بی وفا چه کشیده بوده ،البته باید کامل بخونید تا درک کنید چی می گم . منو که یاد این گوهرهای بی بدیل خواجه انداخت : "خوشست خلوت اگر یار یار من باشد / نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم / که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد روامدار خدایا که در حریم وصال / رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد" دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر پيش او يار نو و يار كهن هردو يكي ست چون چنين است پي كار دگر باشم به مدتي در ره عشق تو دويديم بس است تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود اي پسر چند به كام دگرانت بينم يار اين طايفه خانه برانداز مباش در كمين تو بسي عيب شماران هستند گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت شما چی...؟؟؟ البته انشاءالله که خدا صبرش می ده... ! ولی امیدوارم خدا هیچ خلقی رو به دردی که وحشی بافقی مبتلا بوده مبتلا نکنه، انشاءالله...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 4:17 توسط پرنیان اسمان |
|
|
خدایا طوفانی در قلبم بر پاست که جز با یاد تو و مدد تو تسکین نخواهد یافت (ای درد توام درمان در بستر ناکامی/ای یاد توام مونس در گوشه ی تنهایی) خدایا دردی دارم که هیچ کس جز تو آگاه نیست و هیچ چیز جز تو دوایی نیست،خدایا حاجتی دارم ،حاجتی که روا کننده اش جز تو نیست . خدایا در اعماق وجودم دردی نهفته است که نمی توانم به زبان آورم ، دردی که نمی توانم جز تو به کسی بگوییم ، خدایا از تو می خواهم ،از تو که ارحم الراحمینی از تو می خواهم حاجتم روا کنی و مرا محتاج خلق نگردانی . خدایا حیرانم،خدایا ویرانم، خدایا عاشقم ، خدایا سر گردانم ،نمی دانم چه کنم ،چاره فقط تویی ،مگر گناه کردم که این چنین مورد خشم قرار گرفتم ، مگر من چه کردم که این چنین غریبه شدم ، مگر من چه کردم که اینچنین دردمند و عاجز شدم ... خدایا ما اگر بد کنیم تو را بنده های خوب بسیار است اما تو اگرمدارا نکنی ما را خدای دیگری کجاست؟! خدایا می ترسم ،از بندگانت هراس دارم ،خدایا اگر نبود عطر حضور تو ،در تعفن این لاشه های مردار چگونه تاب می اوردیم و اگر نبود گرمای دست های تو، در این سرمای بی کسی چگونه سر می کردیم؟ مگر من چه گناهی مرتکب شدم که باید این چنین عذابی را تحمل کنم ، اما باز می دانم خدایا خواست تو رحمت است و این را هم میدانم که بی اذن تو هیچ چیز صورت نمی گیرد اما نمی دانم چرا ،خدایا به من نشان بده که تنها نیستم و تو با منی ، به من نشان بده که هنو ز دوستم داری تا بیش از پیش تو را شکر کنم و سر به سجده بگذارم و در خیالم با خیالت آسوده گردم،خدایا من به سجود مستمر امواج بر ساحل عبودیت رشک می برم... می دانم بنده ی خوبی نبودم می دانم ،کوچکم ،روسیاهم ،گناهکارم، بدم خدایا بدم به خدایی خودت قسم که من بدم اما تو که خوبی ........ اما تو که بزرگی ، تو که نهایت زیبایی هستی ، تو که پاک و بی آلایشی... بنده ات را دریاب که دیگر نایی نمانده ، خدایا از همه کس از همه جا نا امیدم ، امیدم فقط تویی تو و جز به درگاهت به جایی امید ندارم پس رحمتت را از من دریغ نکن و از نور وجودت بر سیاهی شبم بتاب تا روشنایی جاویدان وجودم را فرا گیرد و در انتظار بارش رحمتت هستم و دست از طلب ندارم تا کام من براید یا تن رسد به جانان یا جان زتن براید... وقتی نا امید می شم از این که بخشیده شدم یا نه؟و هر کاری می کنم فاصله ای که بینمون به وجود اومده از بین نمی ره یاد این جمله ی امام سجاد(ع) می افتم: "خدایا من در کلبه ی حقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من چون تویی دارم وتو چون خودی نداری" اونوقت که بارانی از آرامش بر من روان می شه و... خدایا اجازه نده که بینمون فاصله ای بوجود بیاد حتی به کوچکی اولین روزنه پیله پروانه. ای معبود دوست داشتنی من! از میان ظلمتی که به درون و بیرونمان سایه گسترده ،روزنی رو به روشنایی بگشا تا بهانه ای برای زنده ماندن پدید بیاید. و اما جوابی که من همیشه از طرف تو گرفتم و الحق که در خور خدایی توست:
بخوان مرا منم پروردگارت خالقت از ذره اي ناچيز صداي کن مرا آموزگار، مادر خود را قلم را ، من هديه ات كردم بخوان مرا منم معشوق زيبايت منم نزديك تر از تو به تو اينك صدايم کن رها كن غير مارا،سوي ما باز آ منم پروردگار پاك بي همتا منم زيبا ، كه زيبا بنده ام را دوست مي دارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو مي گويد تو را در بيكران دنياي تنهامان، رهايت من نخواهم كرد بساط روزي خود را به من بسپار رها كن غصه ي يك لقمه نان و آب فردا را تو راه بندگي طي كن عزيزا ،من خدايي خوب مي دانم تو دعوت كن مرا بر خود به اشكي،يا خدايي،ميهمانم كن كه من چشمان اشك آلوده ات را دوست مي دارم طلب كن خالق خود را بجو مارا تو خواهي يافت كه عاشق مي شوي مارا و عاشق مي شوم بر تو كه وصل عاشق و معشوق هم آهسته مي گويم ، خدايي عالمي دارد قسم بر عاشقان پاك بي ايمان قسم بر اسب هاي خسته در ميدان تو را در بهترين اوقات آوردم قسم بر عصر روشن تكيه كن بر من قسم بر روز، هنگامي كه عالم را بگيرد نور قسم بر اختران روشن اما دور رهايت من نخواهم كرد بخوان ما را كه گويد كه تو خواندن نمي داني؟ تو بگشا لب تو غير از ما خداي ديگري داري؟ رها كن غير ما و آشتي كن با خداي خود تو غير از ما چه مي جويي؟ تو با هر كس به جز با ما ،چه مي گويي؟ و تو بي ما چه داري،هيچ! بگو با ما چه كم داري عزيزم،هيچ!! هزاران كهكشان و كوه و دريا را و خورشيد و گياه و نورو هستي را براي جلوه ي خود آفريدم من ولي وقتي تو را من آفريدم بر خودم احسنت مي گفتم تويي زيباتر از خورشيد زيبايم تويي والاترين مهمان زيبايم كه دنيا بي تو ، چيزي چون تو را ، كم مي داشت تو اي محبوب ترين مهمان زيبايم نمي خواني چرا ما را؟؟ مگر آيا كسي هم با خدايش قهر مي گردد؟ هزاران توبه ات را گرچه بشكستي ببينم ، من تو را از درگهم راندم؟ اگر در روزگار سختيت خواندي مرا اما به روز شاديت يك لحظه هم يادم نكردي به رويت بنده ي من ،هيچ آوردم؟؟ كه مي ترساندت از من؟ رها كن آن خداي دور آن نامهربان معبود آن مخلوق خود را اين منم پروردگارت ، خالقت اينك صدايم كن مرا ، با قطره اشكي به پيش آور دودست خالي خود را با زبان بسته ات كاري ندارم ليك غوغاي دل بشكسته ات را من شنيدم غريب اين زمين خاكيم آيا عزيزم ، حاجتي داري؟ تو اي از ما بگردان قبله ات را سوي ما اينك وضويي كن خجالت مي كشي از من؟؟؟ بگو،جز من ، كسي ديگر نمي فهمد به نجوايي صدايم كن بدان آغوش من باز است براي درك آغوشم شروع كن ، يك قدم با تو "تمام گام هاي مانده اش ، با من" |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 4:19 توسط پرنیان اسمان |
|
خود افکندی به خراب آبادم من خراب تو ام آبادم کن...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 4:0 توسط پرنیان اسمان |
|
|
خانه ارتباط با پرنیان آرشیو |
| دل نوشته |
ماهی همیشه تشنه ام در زلال لطف بیکران تو می برد مرا به هر طرف که میل اوست موج دیدگان مهربان تو ماهی همیشه تشنه ام ای زلال تابناک یک نفس اگر مرا به حال خودرها کنی ماهی تو جان سپرده روی خاک... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
| همراهان |
|
اشک نامه اشک های شبانه بی بی دل پرستش ویلای عشق |
|
RSS
|