تبليغاتX
JavaScript Codes بی تاب تو...
نمی دانم چه می خواهم بگویم/زبانم در دهان باز بست است/در تنگ قفس باز است و افسوس
باور نکن تنهایت را ...

  

باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم ،تو در من
از من به من نزدیک تر تو
از تو به تو نزدیک تر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دل و یک درد داری
تا در عبور از کوچه عشق بر دوش هم سر میگذاریم
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی من باتوام تنهای تنها
من با توام هرجا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه دل
باور نکن تنهاییت را
من با تو ام منزل به منزل

 

  


فصل امتحاناتم با تمام سختی هاش داره تموم می شه.

تنها چیری که می مونه یه دوری سه ماه است از عزیزترین دوستات.

خدا صبر بده...

گفتی که تو را شوم مدار اندیشه

 

دل خوش کن و با صبر گماراندیشه

 

کو صبرو چه دل کانچه دلش می خوانند

 

یک قطره ی خون است و هزار اندیشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 4:30  توسط پرنیان اسمان | 

tamam shod

ای دیر بدست آمده بس زود  برفتی          آتش زدی اندرمن وچون دود برفتی

چون آرزوی تنگ  دلان دیررسیدی         چون دوستی سنگ دلان زود  برفتی

زان پیش که در باغ صال تو دل من           از  داغ    فراق   تو   بیاسود برفتی

نا گشته  من  از بند  تو آزاد  بجستی         نا کرده  مرا وصل تو خشنود برفتی

آهنگ به جان من دل سوخته کردی          چون در دل من عشق بیافزود برفتی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 4:49  توسط پرنیان اسمان | 
تمام نا تمام من با تو تمام می شود...

     

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:12  توسط پرنیان اسمان | 

 

دل از من برد روی از من نهان کرد/خدا را با که این بازی توان کرد

هیچ دانی که ز هجران تو حالم چون شد              جگرم خون و دلم خون و سرشکم خون شد

 

لب شیرین تو ای می زده فرهادم کرد                 جانم از هر دو جهان رسته شد و مجنون شد

 

تارو پودم به هوا رفت و توانم بگسست                تا  به  تار  سر  زلف   تو  دلم  مفتون  شد

                                     

از فرقت یار ار تو بپرسی چه جواب است؟                دل خون و جگر پاره و این دیده پر آب است

 

ای غایت  اندیشه ی  مستانه ی   عشاق                  باز آی که خونین دل ما در تب و تاب است

 

 

 

او خفته است و چه داند که در غمش شب هجر              چگونه بر من شب زنده دار می گذرد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 4:14  توسط پرنیان اسمان | 
یا مقلب القلوب و الابصار/یا مدبر الیل و نهار/یا محول الحول و الاحوال/حول حالنا الا احسن الحال

بوی باران، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک

آسمان آبی و ابر سپید،

برگ های سبز بید،

عطر نرگس ، رقص باد،

نغمه ی شوق پرستوهای شاد،

خلوت گرم کبوترهای مست...

نرم نرمک می رسد اینک بهار،

خوش به حال روزگار!خوش به حال چشمه ها و دشت ها،

خوش به حال دانه ها و سبزه ها،

خوش به حال غنچه های نیمه باز،

خوش به خال دختر میخک که مخندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب.

ای دل من، گرچه در این روزگار

جامه ی رنگین نمی پوشی به کام

باده ی رنگین نمی نوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نساز آقتاب!

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار!

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

سال نو مبارک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 2:0  توسط پرنیان اسمان | 

  

تو كیستی، كه من اینگونه بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.
تو چیستی، كه من از موج هر تبسم تو
بسان قایق، سرگشته، روی گردابم!
تو در كدام سحر، بر كدام اسب سپید؟
تو را كدام خدا؟
تو از كدام جهان؟
تو در كدام كرانه، تو از كدام صدف؟
تو در كدام چمن، همره كدام نسیم؟
تو از كدام سبو؟
من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه!
چه كرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!
مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!
كدام نشاه دویده است از تو در تن من؟
كه ذره های وجودم تو را كه می بینند،
به رقص می آیند،
سرود میخوانند!
چه آرزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذارند یك سخن با تو:
به من بگو كه مرا از دهان شیر بگیر!
به من بگو كه برو در دهان شیر بمیر!
بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف!
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟
ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه.
كه صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست!
تو آرزوی بلندی و، دست من كوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است.

تقدیم به تو که هستی به یمن قدوم هستی بخشت روحی دوباره یافت...

***************************************************

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست/هرکجا هست خدایا به سلامت دارش

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:30  توسط پرنیان اسمان | 
گفتگوی خدا و لیلی و مجنون

لطفا با دقت بخونید...!!!

ليلي و مجنون

 

 خدا گفت :ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .

ماجرايي كه بايد بسازيش .

شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .

آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند

و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .

 

مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .

خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .

شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش .

خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .

شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود .

خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن

  

شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .

خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست .

شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست

و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي .

ليلي هاي نزديك لحظه اي .

خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر .

 

 

ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود.

مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد  ليلي گريه کرد

ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است .

خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟

خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .

 

 

ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .

خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي .

ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب

خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري

 

 ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟

خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛

دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟

ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد .

خدا خنديد .

خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي گفت : من .

 

 

خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت  سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم .

خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش

ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد .

ليلي گر مي گرفت .خدا حافظی مي كرد .

ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود . ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد .

مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .

خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 4:0  توسط پرنیان اسمان | 

برای اولین بار که این شعر وحشی بافقی و خوندم آنقدر دلم براش سوخت...طفلک خیلی زجر کشیده ، بنده ی خدا معلوم نیست از دست یار بی وفا  چه کشیده بوده ،البته باید کامل بخونید تا درک کنید چی می گم . منو که یاد این گوهرهای بی بدیل خواجه انداخت :

"خوشست خلوت اگر یار یار من باشد / نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم / که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

روامدار خدایا که در حریم وصال / رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد"

دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش كنيد
گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي؟
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي؟

روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم
ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته ديوانه رويي بوديم
بسته سلسله سلسله مويي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود

نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت
سنبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آنكس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بس كه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كي سر برگ من بي سروسامان دارد

چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر
كه دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر
چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر
بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود

پيش او يار نو و يار كهن هردو يكي ست
حرمت مدعي و حرمت من هردو يكي ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو يكي ست
نغمه بلبل و غوغاي زغن هر دو يكي ست
اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنين است پي كار دگر باشم به
چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به

آن كه بر جانم از او دم به دم آزاري هست
  مي توان يافت كه بر دل ز منش ياري هست
    از من و بندگي من اگر اشعاري هست
  بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست
    به وفاداري من نيست در اين شهر كسي
   بنده اي همچو مرا هست خريدار بسي

مدتي در ره عشق تو دويديم بس است
راه صد باديه درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز كشيديم بس است
اول و آخر اين مرحله ديديم بس است
بعد از اين ما و سر كوي دل آراي دگر
با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر

تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است اين برود چون نرود
چند كس از تو و ياران تو آزرده شود؟
دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود؟

اي پسر چند به كام دگرانت بينم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم
مايه عيش مدام دگرانت بينم
ساقي مجلس عام دگرانت بينم
تو چه داني كه شدي يار چه بي باكي چند
چه هوسها كه ندارند هوسناكي چند

يار اين طايفه خانه برانداز مباش
از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش
مي شوي شهره، به اين فرقه هم آواز مباش
غافل از لعب حريفان دغل باز مباش
به كه مشغول به اين شغل نسازي خود را
اين نه كاري ست مبادا كه ببازي خود را

در كمين تو بسي عيب شماران هستند
سينه پر درد ز تو كينه گذاران هستند
داغ بر سينه ز تو سينه فكاران هستند
غرض اينست كه در قصد تو ياران هستند
باش مردانه كه ناگاه قفايي نخوري
واقف كشتي خود باش كه پايي نخوري

گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت
وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از كوي تو رفت
با دل پر گله از ناخوشي خوي تو رفت
حاش لله كه وفاي تو فراموش كند
سخن مصلحت آميز كسان گوش كند

 

 

شما چی...؟؟؟

البته انشاءالله که خدا صبرش می ده... !

ولی امیدوارم خدا هیچ خلقی رو به دردی که وحشی بافقی مبتلا بوده مبتلا نکنه، انشاءالله...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 4:17  توسط پرنیان اسمان | 

 

 درد و دل

خدایا طوفانی در قلبم بر پاست که جز با یاد تو و مدد تو تسکین نخواهد یافت (ای درد توام درمان در بستر ناکامی/ای یاد توام مونس در گوشه ی تنهایی) خدایا دردی دارم که هیچ کس جز تو آگاه نیست و هیچ چیز جز تو دوایی نیست،خدایا حاجتی دارم ،حاجتی که روا کننده اش جز تو نیست .

خدایا در اعماق وجودم دردی نهفته است که نمی توانم به زبان آورم ، دردی که نمی توانم  جز تو به کسی بگوییم ، خدایا از تو می خواهم ،از تو که ارحم الراحمینی از تو می خواهم حاجتم روا کنی و مرا محتاج خلق نگردانی .

خدایا حیرانم،خدایا ویرانم، خدایا عاشقم ، خدایا سر گردانم ،نمی دانم چه کنم ،چاره فقط تویی ،مگر گناه کردم که این چنین مورد خشم قرار گرفتم ، مگر من چه کردم که این چنین غریبه شدم ، مگر من چه کردم که اینچنین دردمند و عاجز شدم ... خدایا ما اگر بد کنیم تو را بنده های خوب بسیار است اما تو اگرمدارا نکنی ما را خدای دیگری کجاست؟!

خدایا می ترسم ،از بندگانت هراس دارم ،خدایا اگر نبود عطر حضور تو ،در تعفن این لاشه های مردار چگونه تاب می اوردیم و اگر نبود گرمای دست های تو، در این سرمای بی کسی چگونه سر می کردیم؟ مگر من چه گناهی مرتکب شدم که باید این چنین عذابی را تحمل کنم ، اما باز می دانم خدایا خواست تو رحمت است و این را هم میدانم که بی اذن تو هیچ چیز صورت نمی گیرد اما نمی دانم چرا ،خدایا به من نشان بده که تنها نیستم و تو با منی ، به من نشان بده که هنو ز دوستم داری تا بیش از پیش تو را شکر کنم و سر به سجده بگذارم و در خیالم با خیالت آسوده گردم،خدایا من به سجود مستمر امواج بر ساحل عبودیت رشک می برم...

می دانم بنده ی خوبی نبودم می دانم ،کوچکم ،روسیاهم ،گناهکارم، بدم خدایا بدم به خدایی خودت قسم که من بدم اما تو که خوبی ........

اما تو که بزرگی ، تو که نهایت زیبایی هستی ، تو که پاک و بی آلایشی... بنده ات را دریاب که دیگر نایی نمانده ، خدایا از همه کس از همه جا نا امیدم ، امیدم فقط تویی تو و جز به درگاهت به جایی امید ندارم پس رحمتت را از من دریغ نکن و از نور وجودت بر سیاهی شبم بتاب تا روشنایی جاویدان وجودم را فرا گیرد و در انتظار بارش رحمتت هستم و دست از طلب  ندارم تا کام من براید یا تن رسد به جانان یا جان زتن براید...

وقتی نا امید می شم از این که بخشیده شدم یا نه؟و هر کاری می کنم فاصله ای که بینمون به وجود اومده از بین نمی ره یاد این جمله ی امام سجاد(ع) می افتم:

 

"خدایا من در کلبه ی حقیرانه ی خود چیزی دارم که

تو

در عرش کبریایی خود نداری

من چون تویی دارم

وتو

چون خودی نداری"

 اونوقت که بارانی از آرامش بر من روان می شه و...

خدایا اجازه نده که بینمون فاصله ای بوجود بیاد حتی به کوچکی اولین روزنه پیله پروانه.

ای معبود دوست داشتنی من!

از میان ظلمتی که به درون و بیرونمان سایه گسترده ،روزنی رو به روشنایی بگشا تا بهانه ای برای زنده ماندن پدید بیاید.

و اما جوابی که من همیشه از طرف تو گرفتم و الحق که در خور خدایی توست:

 

 

بخوان مرا

منم پروردگارت

خالقت از ذره اي ناچيز

صداي کن  مرا

آموزگار، مادر خود را

قلم را ، من هديه ات كردم

بخوان مرا

منم معشوق زيبايت

منم نزديك تر از تو به تو

اينك صدايم کن

رها كن غير مارا،سوي ما باز آ

منم پروردگار پاك بي همتا

منم زيبا ، كه زيبا بنده ام را دوست مي دارم

تو بگشا گوش دل

پروردگارت با تو مي گويد

تو را در بيكران دنياي تنهامان،

رهايت من نخواهم كرد

بساط روزي خود را به من بسپار

رها كن غصه ي يك لقمه نان و آب فردا را

تو راه بندگي طي كن

عزيزا ،من خدايي خوب مي دانم

تو دعوت كن مرا بر خود

به اشكي،يا خدايي،ميهمانم كن

كه من چشمان اشك آلوده ات را دوست مي دارم

طلب كن خالق خود را

بجو مارا

تو خواهي يافت

كه عاشق مي شوي مارا

و عاشق مي شوم بر تو

كه وصل عاشق و معشوق هم

آهسته مي گويم ، خدايي عالمي دارد

قسم بر عاشقان پاك بي ايمان

قسم بر اسب هاي خسته در ميدان

تو را در بهترين اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن

تكيه كن بر من

قسم بر روز، هنگامي كه عالم را بگيرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور

رهايت من نخواهم كرد

بخوان ما را

كه گويد كه تو خواندن نمي داني؟

تو بگشا لب

تو غير از ما خداي ديگري داري؟

رها كن غير ما و

آشتي كن با خداي خود

تو غير از ما چه مي جويي؟

تو با هر كس به جز با ما ،چه مي گويي؟

و تو بي ما چه داري،هيچ!

بگو با ما چه كم داري عزيزم،هيچ!!

هزاران كهكشان و كوه و دريا را

و خورشيد و گياه و نورو هستي را

براي جلوه ي خود آفريدم من

ولي وقتي تو را من آفريدم

بر خودم احسنت مي گفتم

تويي زيباتر از خورشيد زيبايم

تويي والاترين مهمان زيبايم

كه دنيا بي تو ، چيزي چون تو را ، كم مي داشت

تو اي محبوب ترين مهمان زيبايم

نمي خواني چرا ما را؟؟

مگر آيا كسي هم با خدايش قهر مي گردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشكستي

ببينم ، من تو را از درگهم راندم؟

اگر در روزگار سختيت خواندي مرا

اما به روز شاديت يك لحظه هم يادم نكردي

به رويت بنده ي من ،هيچ آوردم؟؟

كه مي ترساندت از من؟

رها كن آن خداي دور

آن نامهربان معبود

آن مخلوق خود را

اين منم پروردگارت ، خالقت

اينك صدايم كن مرا ، با قطره اشكي

به پيش آور دودست خالي خود را

با زبان بسته ات كاري ندارم

ليك غوغاي دل بشكسته ات را من شنيدم

غريب اين زمين خاكيم

آيا عزيزم ، حاجتي داري؟

تو اي از ما

بگردان قبله ات را سوي ما

اينك وضويي كن

خجالت مي كشي از من؟؟؟

بگو،جز من ، كسي ديگر نمي فهمد

به نجوايي صدايم كن

بدان آغوش من باز است

براي درك آغوشم

شروع كن ، يك قدم با تو

"تمام گام هاي مانده اش ، با من"

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 4:19  توسط پرنیان اسمان | 
سکوت و تنهایی

خود افکندی به خراب آبادم

من خراب تو ام

آبادم کن...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 4:0  توسط پرنیان اسمان | 
 
خانه
ارتباط با پرنیان
آرشیو
دل نوشته

ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بیکران تو
می برد مرا به هر طرف که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو
ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال تابناک
یک نفس اگر مرا به حال خودرها کنی
ماهی تو
جان سپرده
روی خاک...




نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
همراهان
اشک نامه
اشک های شبانه
بی بی دل
پرستش
ویلای عشق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 

*
*
*
*
*
*
*
JavaScript Codes